سکوت جادویی
...و خدایی که در این نزدیکی ست
صدای خش خش برگها و شاخه های خشک زیر برگها پنهان افتاده بر زمین در جنگلی عظیم ، ودرختانی تنومند که بر هراس دخترک می افزاید و نگاه به این سو وآن سو دویدن و دویدن. نفس نفس زنان دخترک
به زیر تنه درختی می جهد و خود را پنهان
می کند، همه جابرایش ناآشنا ست ومسیر بازگشت ناپیدا و هراسی در دل . ضربان قلبش تند تند ، وتنها یاری
دهنده قلبش دستان کوچکش که بر روی قفسه سینه بالا و پایین می پرد و دخترک محکم تر
می فشارد تا قلبش آرام گیرد. کرختی دستها از سرما یی که نشان از حضور شب است و
بیقراری قلب و تپیدن و تپیدن، اینبار از ترس تاریکی شب ، نه از ترس فرار برای نجات
و رهایی جسم نحیفش . صدای زوزه ی حیوانات
درنده از دور ، تپش قلب ناموزون ، گاهی
تند و گاهی کند، دستها دیگر یارای همراهی با قلب کوچکش را ندارد و در لای دو پای
کوچکش گره درهم برای کمی گرما به هم می
فشارد. ستاره های چشمک زن دیگر جذابیت هر شب را ندارد و با هر عشوه گری احساس سوز
سرما را بیشتر می کند و دخترک به یاد گرمای شعله های آتش خانه ، حضورش را کنار
اجاق احساس می کند. چشمهای خیره را از سوزش
دودهای برخواسته از هیزمها باید بست و گرمای آتش را از عمق خیال احساس کرد. آرام تن خود را به تنه ی درخت می سپارد به امید فردایی روشن در زیر نور آفتاب نچندان
گرم نیمه فصل پائیز. هیچکس ندانست که جسم خشکیده از سرمای دخترک در میان انبوه
درختان جنگل زیر تنه ی درختی خشکیده از قضای روزگار
بوده یا سهل انگاری و یا شیطنت کودکانه و یا...........
دنیا !
پسرم من از امروز به مدرسه می رود. دنیا! با
دستهایت پسرم را بگیر ، او از امروز به مدرسه می رود. - همه چیز
تا مدتی برای او غیر ممکن و جدید به نظر می آید و من امیدوارم با ملایمت او را
تدبیر کنی . او تا به حال پادشاه لانه ی پرندگان و رئیس حیاط خلوت خانه بوده ومن
همیشه مواظبش بوده و زخم هایش را معالجه کرده و همواره آماده ی تسکین احساساتش
بوده ام. - اما
حالا همه چیز فرق کرده است . امروز صبح او می خواهد ازپله های خانه پایین بیاید،
دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کند که احتمالاً شامل جنگ ها، ناراحتی
ها و افسوس ها خواهد بود. - ما برای
زندگی کردن در این دنیا ، به عشق و تشویق و ایمان نیاز داریم. پس ای دنیا! من آرزو
می کنم به گونه ای دست های جوانش را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید
بیاموزد. به او یاد بده، اما اگر می توانی با ملایمت. - او مجبور
است بیاموزد، من می دانم که همه ی مردم عادل نیستند . به او بیاموز که برای هر
نامردی یک مردانگی وجود دارد و برای هر
دشمنی یک دوستی وجود دارد . اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران
عقب می مانند. - به او
عجایب کتابها را بیاموز ، به او فرصت آرامش بده که فکر کند به راز و رمزهای
پرندگان در آسمانها ، به عجایب خورشید و گل ها ی روی تپه های سبز . به او یاد بده
که تقلب کردن وحشتناک تر از شکست خوردن
است . به او بیاموز که به عقایدش ایمان داشته باشد ، حتی اگر کسی به او گفت که آن
ها اشتباه هستند. - سعی
کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند. به او یاد
بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آن چه را که درباره ی حقایق شنیده ، تصفیه کند
و تنها افکار خوب را یاد بگیرد. به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب
قیمت تعیین نکند. - به او
یاد بده که گوش هایش را به روی حرفهای یاوه ی دیگران ببندد و بایستد و بجنگد اگر
فکر می کند که افکارش درست هستند. ای دنیا! با ملایمت به او یاد بده ، اما او را
نوازش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن
را سفت و آب دیده می کند. -آی دنیا
! این یک در خواست بزرگ است. اما ببینم که چه کار می کنی ، او پسرخوبی است. دلم می گیرد از نابرابریهای به ظاهر برابر ، دلم می گیرد از حرفهای به ظاهر سخن، دلم می گیرد از این همه احساسهای به محبوس کشیده شده ، دلم می گیرد از این همه انرژیهای فاسد شده در کالبد جسم، دلم می گیرد از این همه سکوت صادقانه ی گندیده ، دلم می گیرد از این همه عشقهای به صلیب کشیده شده ، دلم می گیرد ازاین همه حقیر شمردنهای در قالب رک گوییها ، دلم می گیرد از این همه مترسکهای زشت و زیبا که یارای برداشتن حتی یک قدم به دلخواه را ندارد ، دلم می گیرد از این همه فاضلابهای ریا، . . . دلم می گیرد ؛ دلم کلی می گیرد در این کویر گرم دلم پراز غبار دلم کمی اسیر دلم کمی غریب! در این دیار دور به یاد قلب نور دلم کند سکوت . دلم کویر داغ پراز سراب دور رفتن رسیدن است ولی کجا کجا؟ گویند بگو بگو گویند بخوان بخوان من خوانده ام ولی با درد و با غمم با سوز وناله ام ای یار مهربان شنو شنو شنو! مثل خیلی از مردم شهرم ، دوست دارم برم، بیام ، دم نزنم. همیشه قانع باشم، خودمو گول بزنم! نمی خواستم ببینم ... نمی خواستم ببینم .....ولی دیدم! نمی خواستم! پیرمرد شهرمو که سرش توی کیسه زباله بود و ته موندۀ غذاها رو مزه می کرد، نه نه! مزه که نه ! می خوردروببینم ولی دیدم. نمی خواستم ! دستای کوچولوی فرشته ای که گوشۀ چادر مادرشو تکون می داد ، مادرش گولش می زد که بعداً می خرم رو ببینم ولی دیدم. نمی خواستم ! مرد همسایه رو که از پنجره سرشو بیرون داده بود ، داد می زد:آی آدما ندارم که بخرم ، چکار کنم ؟ ندارم چکار کنم؟ رو ببینم ولی دیدم. نمی خواستم! جوون خوش قد و بالای شهرمو ، تو اتوبوس ، تو خماری با یه تکون افتاه بود کف ماشینو با یه لبخند یخی می گفت: شرم یهو گیج رفت رو ببینم ولی دیدم. نمی خواستم ببینم ، دختر زیبای شهرمو ،به اون ور خطی می گفت : تو خودت گفتی رفاقت ، تو خودت گفتی صداقت ،پس چی شد؟ ............. ولی دیدم. نمی خواستم ببینم، پیرمرد شهرموکه کنار خیابون افتاده بود ، جون داده بود هیچکی بهش دست نمی زد ولی دیدم. . . . . نمی خواستم! پرندرو که بالاشو شکوندنو ، نمی تونه پربزنه رو ببینم ولی دیدم. نمی خواستم ببینم نگاه حسرت خیلیهارو که نمی تونن دم بزنن رو ببینم ولی دیدم. نمی خواستم ای خدا . . . نمی خواستم ای خدا من امروز با تمام وجود خندیدم به خودم خندیدم با آبنبات دوستت دارم که به دستم دادند و گفتند لیس بزن هروقت تمام شد باز به تو خواهیم داد! من امروز با تمام وجود خندیدم با آنهایی که با من به من خندیدن من امروز با تمام وجود خندیدم به دیگران که به همدیگر می خندیدند و من شاهد خندیدن آنها بودم این روزها چقدر می خندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکند فکر کنند من دیوانه شده ام که باز خنده دار است. من با تمام وجود می خندم چون گفته اند «خنده بر هر درد بی درمان دواست». تخته سنگ بزرگی در دل یه کویر شن ، در بالای یه تپۀ شن آروم نشسته بود و دلش پر غصه و روش زیر آفتاب سوزان ، داغ داغ . روزها و شبها پیش خودش گلایه وشکوه می کرد که چرا سهمش از این دنیای بزرگ تنها نشستن توی یه جای ثابت در دل این کویر نامرد پر از شن ریزه که با چه نشاطی با کوچکترین بادی ملایمی به این سو وآن سو در جنب و جوش وبه هر جا خواستن سرک می کشند ، حتی وقتهایی که دست در دست یکدیگر گروهی به حرکت در می آیند شکلهای مواجی به خود می گیرند گاهی شبیه کوه گاهی.... ولی من ماهها منتظر تا شاید گمشده ای از ترس طوفان شنهای بازیگوش به من پناه میاره و بعد مدت کوتاهی هم میره. کاروانهای زیادی از کنارم با فاصلۀ بسیار رد می شوند بدون کوچکترین توجهی و باز این روزها و شبهای تکراری وباز یک جا نشستن بدون همصحبت بدون دوست ،بدون ....هنوز نمی دونم نقش من در این دنیای خاکی چیه؟ فقط می دونم مرگ بهتر از زندگییه راکد گندیده است.آره تنها راه خود را فنا کردن هست. با اولین طوفان شن قبل رسیدن مسافرها خواهم رفت از این دنیای ناعادلانۀ لعنتی.... روز موعود فرا رسید و تخته سنگ خواستۀ خود را عملی کرد و به کمک باد و کمی جابجایی از روی تپۀ شن خودش رو پرت کرد توی یه درۀ شنها و در کوتاه ترین زمان در شنها غرق شد و شنها روی اون رو پوشوندند. بعد ازآن این کویر خطر ناک ترین کویر شناخته شد. چرا که تنها مسیر زمینی برای تجار و مردم بودوآن تخته سنگ تنها نشانی که رهگذرها از طریق اون راهشون رو پیدا می کردند گم شده بود و هر چند وقت چند نفر برای گذشتن از کویر قربانی طوفان شن کویر می شدند و جان می باختند و دیگر هیچوقت کسی زیبایی شبهای پر ستاره و ماه زیبا رو در دل کویر ندید.
سال نو و بهار نو را ، فرصتی نو برای تازه شدن و باز نگریستن بر چگونه زیستن میبینم! برای وجود نازنینتان در این فرصت نو، شوری نو برای ساختن و تمیز زیستن آرزو می کنم و امیدوارم همیشه سلامت و سرزنده و مهربان و روشن بین باقی بمانید. دوستان عزیز دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم و امیدوارم که تنتون همیشه سالم باشه که بزرگترین نعمته. آشوب
بزرگان می گویند هر انسانی همانند کتابی است و منتظر خواننده اش ویا انسانهای بزرگ در کتاب زندگی کسانی هستند که زیر اسمشان خط کشیده شده است و به قول دوست عزیز تر از جانی که هر کتاب ارزش یک بار خواندن را دارد آری ، آری ارزش یک بار خواندن را دارد! همۀ ما مانند کتابی هستیم که در بطن خود ناگفته داریم ، رازها داریم و سرَهای درون و باید خوانده شویم همانند کتاب که باید خوانده شود!! باز به قول بزرگ مردی ، یک کتاب یعنی صرف شدن روزها و سالها عمر یک انسان برای خلق آن آثار، کتاب برای خواندن است نه نگاه کردن اما خواننده کیست ؟ آیا به نحوۀ مطالعۀ افراد دقت کرده اید؟ . خیلی ها از اول عادت به خواندن کتاب ندارند خیلی ها فقط از روی جلد و رنگ کتابها آنها را انتخاب می کنند و خیلی ها هم فقط برای پر کردن قفسه کتابخانه هاشون و خیلی ها هم برای اینکه نشان دهند افراد اهل مطالعۀ هستند کتاب می خرند و فقط ژست یک خواننده واقعی را به خود می گیرند. خیلی ها هم، بله اهل مطالعه هستند! اما اما عادت به مطالعه کتابهای کم حجم دارند وبعضی ها هم کتابهای کوچک جیبی را فقط هنگام یه سفر کوتاه می پسندند خیلی ها هم کتابهای عاشقانه و رمانهای زیبا را دوست دارند و . . . تا برسیم به خیلیها که از شاهنامه گرفته تا داستانهای تاریخی تا ....را بیشتر می پسندند. بعضی ها هم یک کتاب را بارها و بارها می خوانند و زیر جملات مهم اش خط می کشند . به دیگران هم پیشنهاد می کنند که حتماً یک جلد ازآن را داشته باشند، که یک عالمه حرف توش هست.که می تواند تاثیر گذار باشد برای دیگران . اما از همه مهمتر داستان زندگی ما آدماست که روزی، یک قصه دارد و هر ورقش یک عالمه حرف. مانده ام وقتی همۀ آدما روزی یک قصه دارند می توانند صفحات کتاب زندگی دیگران را ورق بزنند یا نه؟ و یا اگر خواستند بخوانند آیا وقت کافی برای هر صفحه دارند؟ اگر خواندند می توانند اصل موضوع را درک کنند ؟ آیا وقت برای فکر کردن دارند ؟ آیا می خواهند فکر کنند؟ آیا فرصت کافی برای درک آن کتاب را به خودشان می دهند و در خواندن از همه مهمتر جای مکث (،) راحت می گذرند یا یه مکثی هم می کنند؟ خلاصه هر کتابی چه اهل کتاب باشید و چه نه و بخواهید فقط وقتتان را پر کرده باشید می گویم ارزش خوندن دارد . و باز از همه مهمتر کتاب کسانی که هیچ وقت خوانده نشده و یا خوانده شده ولی راحت ازآنها گذشتند و بعد به فراموشی سپرده شدن جای بسی ........ اگه روزی زیر بعضی از کلماتت خط کشیدن و خط خطی شدی ناراحت نشو بلکه بدون ارزش چند بار خوندن رو داشتی و مطمئن باش اینقدر تاثیر گذار بودی که یادشون رفته که نباید خط خطیت کنند. معلم پای تخته داد می زد پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیر مرد را پانسمان کردند . سپس به او گفتند: « باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی نداشته باشد.» پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستار به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم.. پیر مردبا اندوه گفت: خیلی متاسفم . او الزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد. پرستار با حیرت گفت: وقتی نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح زود برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدای گرفته، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است.... (مجلۀ راه زندگی)
کهریزک دوباره سکوتِ من،سکوتِ شب دوباره قصۀ غصه های من و قصۀ دلگیریهای شب چرا تمومی نداشت این شب، هر چند برنامه بهم خورده بود باز دلم پر آشوب بود. وقتی پیغام دوستم را دیدم که می ریم ،قلبم با صدای بلند لرزید.نمی دونم پیشنهاد کدوممون بود ؟ یادم نمی یاد؟ چرا؟ چرا اونجا؟رفتن سخت شده بود و رسیدن دیر، مسیر نا پیداو راه دراز.رفتیم ولی باز ترس ،ترس از اولین دیدار با کسانی که نمی دونی چگونه و چطور باشی باهاشون، بخندی یا آروم یا جدی باشی .نمی دونی می تونی تحملشون کنی یا نه. نمی دونی چه لباسهایی به تن دارن و تنشون چه بویی داره. وقتی می خوان بهت نزدیک بشن می تونی بهشون اجازه بدی؟نمی دونی دنیاشون خاکستریه یا سفید. نمی دونی می تونی بپذیریشون یا نه. آخه اونا نمی تونن خودشونو…نمی دونی … اگر بخوای سرتو بندازی پایین و بری تا رفع تکلیف شده باشه و برای چند لحظه یا چند ساعت بگی تحمل می کنم نشانۀ جهلته یا …. خیلی سختر میشه وقتی رسیدی ازت سوالهایی می کنن ، که جوابشو هر وقت خواستی می تونی بدی؛ اولین سوالشون: من بهت عشقمو هدیه می دم تو چیداری؟… دوم : منو همون قدر دوست داری که دوستت دارم ؟ سوم : تا وقتی هستی کنارم آسمونی باش، می تونی ؟ چهارم : رنگ من رنگین کمونه رنگ تو چه رنگیه؟ پنجم: بوی تن من، بوی خداست ، بوی تواز چیه؟ .تن من لباسی از جنس حریرپریها توی بهشت، ازون بهترشو سراغ داری ؟ . . . . برخلاف ماها راحت تورو تودانیاشون راه می دن بدون هیچ توقعی .یاد گرفتن همه رو خواهرو برادرو پدرو مادر و دخترم و پسرم صدا کنند. همشون پر از امید، روی خیلی از میزهای کنار تختهاشون عکسهای زیبایی که از خودشون گرفته شده که کسی باور نمی کنه عکس خودشونه ،خیلیهاشون تحصیلکرده و با شعور اجتماعی بالا هستند.اینقدر بهت نزدیک می شن که در موردت نظر می دن ، برای تائید حرفشون با ویلچر تا کنار در چوبی یا میز می یان تا بزنن به تخته که چشم نخوری ، یه ماشاالله که نمی خوره این ساله باشی؟…دعوتت می کنن بازم بری ، اونقدر شرمندشون شدم که فقط تونستم یه بوسه هدیه بدم تنها چیزی که برای خودم باارزش بود که پیش خودم داشتم وهرکسی رو لایقش نمی دونستم،به هر کسی هم اجازه نمی دادم ببوسه منو که بعد دیدم چقدر در برابر اونا بی ارزشه این افکارم وقتی دونستم نیازی بهش ندارن ، اونم به دوسه نفر. چرا من اینقدر فقیربودم ، چرا دوست داشتن رو درست نمی دونستم چیه؟ تا حد اقل یه کم شهامت پیدا کنم و بگم منم همون قدرکه نه ولی دوستتون دارم. من همیشه آسمونو از پایین دیدم چطوری می تونم….. من فقط یه رنگ رو دوست داشتم ، اگر هم به رنگین کمون نگاه کردم به خاطر اون یه رنگ بوده. من عطری زده بودم شاید بوش دوسه هفته بمونه ولی…. قیمت لباس من سرو تهِش……….. نمی دونم خددددددددددددددااااااااااااااا! می خواستم التماس کنم دوست من ،نریم باشیم . نمی دونم ، موقع برگشت به غمهام پک می زدم ولذت می بردم ازش و پیش خودم می گفتم حریفتم،تو خیلی ناچیزی. می تونستم این حال و هوای خدایی و پاک رو لمس کنم و بو کنم و با چشم بسته ببینم ، مزه کنم خوشبختی رو .نمی خواستم این روز قشنگ و بیاد موندنیم زود تموم بشه ، اولین جایی بود که یه جایی شبیه بهشت کوچک خودمو دیده بودم چون توش به آرامش رسیدم. افسوس… چقدر زود دیر شد؟ حالامن محکم تر و قوی تر شدم و پر از انرژی و……. شب سرد ، باد زوزه کنان ، باران شدید می بارید، به گونه ای که با هر ضربه به پنجره اعلام حضور می کردنند قطرات باران، وشیشه ها بخار زده و گاهی هم برای همدردی با قطرات باران چند قطره ازاین سوی پنجره، روی شیشه- آنها را همراهی کردند وبه پایین جاری می شدند. نگاه به بیرون و دستها فرو رفته در زیر بغل و تماشای باران از پشت پنجره و افکار در حال سیر، روزهای زیبای بارانی گذشته. و سخن مادر که می گفت: این هوا تا فردا برفی خواهد شد و خنده در دل و سخنی آهسته زیر لب که فردا طبق قول هر سال اولین روز برفی قرار به یاد ماندنی. به امید فردا زود به رختخوا ب رفت و نگاه به سقف ، کم کم سایه سیاه خواب چشمهایش را فرا گرفت و به خواب رفت .شب در خواب آمد، طبق معمول هر شب و به او گفت : فردا برفی خواهد بود برای آمدن لباس گرم و از همه مهمتر دستکشهایت را فراموش نکنی که امسال دیگر به تو غرض نخواهم داد و با لبخندی به لب گفت: دیر که نمی کنی ؟ منتظرم، راستی پارسال تو زود تر رسیدی و قایم شده بودی و من پیدات کردم، امسال نوبت من است، که تو پیدایم کنی، با لبخند گفت: بگرد تا بگردیم و رفت . صبح زود بیدار شد ، اول بخارروی شیشه را پاک کرد و به بیرون نگاهی انداخت، بله چه برفی از شب شروع به باریدن کرده بود و هنوز هم ادامه داشت ، بعد کمی زمان، لباسهای گرم به تن کرده و دستکشهایش را بر داشته و از خانه خارج شد، چند قدم که از خانه دور شد به عقب نگاهی انداخت ، رد پاهایش بود که روی برف جا مانده بود دوباره به جلو برگشت و به راه افتاد، کمی قدمهایش را تند تر کرد تا که دیر نرسد. به محل قرار رسید به اطراف نگاهی انداخت همه جا پوشیده از برف بود ،از بوته گل سرخ خبری نبود، انگار شاخه های خشکش زیر ازدهام برفها با تشریفات دفن شده بودند .محل قرارشان کنار گل سرخ بود ! بلند داد زد، کجایی ؟ قایم شدی ؟هر جا باشی پیدایت می کنم ، حتی تا دیر وقت هم طول بکشد؟! من اینجا می ما نم، من را که خوب می شناسی ! شروع کرد به کنار زدن برفها ،دنبال ردی از او بود ، اولی ، دومی ،سومی......... بلاخره پیدات کردم ! دستکش هایش را در آورد و آرام برفها را کنار زد و با انگشتهای یخ زده و سرخ شده اش ،آرام برفهای یخ زده را از لایه شیارهای نوشتۀ هک شده روی سنگ قبر خالی کرد ، این یکی دیگر خودت بودی! و با لبخندی به لب گفت : دیر که نکردم؟ در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش. منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب. فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . . پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من: با شما هستم من! خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .! من چرا آمده ام روی زمین؟ شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمائید، قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟ هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، تنمان می لرزد . . .! چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخِ سختی دارید،............ آتشی سوزنده و عذابی ابدی! و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی، و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال، حور و پردیس و پری هم دارید.......................... تازه قولمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است! من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید، همه چیز از بخت است! شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟) داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده، جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار. قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار، پدرم این بوده، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد! سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . ! هرچه شد قرعۀ من این آمد! راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود؟ من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته ، پاسخی نیست ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت: چشمِ تنها ز خودش بی خبر است. چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد، تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد. عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما! به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟ ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟ شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار! یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید! ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟ کمی از عشق بگوییم با هم. عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده! عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟ به چه کس گویم من؟ می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟ زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم؟ بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟ مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش! عذر من را بپذیر! این امانت بده مخلوق دگر! می روم تا کپه ام بگذارم. صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان! به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست! تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار. وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟ خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید. نیمه شب شد و صدایی آمد، از دل خلوت شب، از درون خود من. من خدایت هستم، هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم. تو خودت خواسته ای تا باشی! به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود. هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی! تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زِته دل، زِ درون، خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند، بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما، تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت. خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد. تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟ پیِ حس کردن و این تجربه ها . حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست! تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست، هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود. در همان لحظۀ آن خواستنت. و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود: شرط زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم، و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش، همه اش راه مرا می سازد. بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم. همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را. تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو. دست من نیست، تورا می خواهم، به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای، شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش، ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر، هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت، رشتۀ عشق شود محکمتر ....................! دیر بازی ست به من سر نزدی! نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی! و به آواز بلند، رمز شب را گفتی: " من چرا آمده ام روی زمین؟ " باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام. عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . ! خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من، پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . . به خداوند قسم، من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا. وقتی معلم به طوراتفاقی به همۀ بچه های کلاس می گفت: کاغذ و قلم در بیارید می خواهم امتحان بگیرم صدای دادوفریاد بچه ها بلند می شد که ما آمادگی برای امتحان دادن نداریم، همیشه شاگرد زرنگا آماده بودند و نمراتشون همیشه ازهمه بالاتربود ولی ما دستمون توی ورقۀ خودمون سرمون توی ورقۀ دیگرون بود به هرحال یه نمره ناپلئونی می گرفتیم هرچند اگرازقبل هم گفته بود بازهیچ فرقی نمی کرد. وقتی امتحان پایان ترم می شد یعنی جدّی جدّی امتحان بود،هر نفررویه جای مشخص می نشوندن ، اونوقت بود که مشخص می شد کی واقعاً خونده کی سهلانگاری کرده با این حال وقتی کارنامه ها رو دستمون می دادن ازلبخند زدن وازچهرۀ گرفتۀهر کدوم می شد فهمید کی قبول شده کی نه. اینها که فقط یه امتحان توی یه جای مشخصی به نام مدرسه یا دانشگاه است .جایی که میشه معلم و استاد رو به قول امروزیا پیچوند، امتحانهای خدا رو چکار می کنیم ؟ ازکی تقلب می کنیم؟کی رومی شه پیچوند؟ چقدر قدرت داردیم که ازاین امتحانها سربلند بیرون بیایم ؟یا که نه باز خودمون روگول می زنیم ؟چرا همه می گن روزگار اول امتحان می گیره بعد درس می ده، نه، ازاول خلقتمون روزگار درس داده ما گوش ندادیم ،ما سرمون توی ورقۀ یکی دیگست.بهونه های الکی گرفتیم وهمیشه دنبال یه مقصریم. آیا ما هم می توانیم مثل ابراهیم در امتحان الهی اسماعیلهایمان را قربانی کنیم تا هستی به لرزه درآید؟
پدر بزرگ می گفت :هر جمعه بعد از نماز جماعت وقتی همه می رفتند چند نفر از ریش سفیدا و بزرگان به همراه روحانی محله دور هم جمع می شدیم و دربارۀ مشکلات محله از جمله افراد نیازمند صحبت می کردیم و هر وقت که مشکل یکی از اونها حل می شد خیالم آسوده می شد و شب راحت می خوابیدم .هر وقت که از تلویزیون خانۀ خدا را نشان می دادند دردل آرزو می کردم که یه روز من هم در جوار خانۀ خدا و به همراه حاجیهای دیگه باشم ولی افسوس! می گفت : پیر مرد فقیری هر هفته به مسجد می آمد و جلوی در مسجد می نشست و از دیگران کمک می خواست، همه می گفتند دیوانه است ، نه زن دارد و نه فرزندی ، تنها زندگی می کند. یک باربه پیرمرد گفتم: اگر کفشهای نماز گزارها را درجا کفشیها بگذاری به تو بیشتر پول می دهم .خندید و گفت یعنی دوتا می دی .گفتم آره دوتا پول بهت می دم و قبول کرد. طبق روال هر سال ،یک روز مانده به عید سعید قربان همان سال گوسفندی برای قربانی کردن خریدم به خانه بردم برای فردا.شب خواب دیدم درحال طواف خانه خدا هستم که دستی از بالای خانۀ خدا بسوی من آمد و من را به بالای برد .همان پیر مرد را دیدم که بر پشت بام خانۀ خدا نشسته و لبخند می زند .گفتم فلانی شما کجا اینجا کجا ؟ گفت : آنهای دیگر را نمی شناسم ولی ترا دیدم گفتم بیایی تا از بالاببینی که چقدر اینجا زیباست! فردا صبح برای اقامۀ نماز عید به مسجد رفتم او هم آمده بود ، نزدیکش رفتم و گفتم :دیشب خوابت را دیدم یک جای خوب، که پیر مرد دیوانه حرفم را قطع کرد و گفت :آنجا را می گویی که روی پشت بام بودیم که شیرونی و سقف نداشت بعد همه دور ما می چرخیدند؟ از تعجب خشکم زده بود که ،لبخندی زدو یک دفعه مثل سابق شروع کرد به دیونه بازی و شعرهای بی سروته خواندن.به یاد آن شعر افتادم که: کعبه را گفتم تو از خاکی من از خاکم چرا دورت بگردم؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی،برو با دل بیا دورت بگردم. آن پیرمرد دیوانه چند سال پیش در تنهایی در گذشت. وامسال هم اولین سالیست که وقتی روز عید همه خانۀ پدر بزرگ جمع می شویم که پدربزرگ در بین ما نیست . روحشان شاد.
اگر دیدید جایی باران نمی بارد بد نیست که از خودمان بپرسیم نکند این اطراف فقیری باشد که کفشی به پا ندارد و دایم نگاهش به آسمان است که بارانی نیاید تا او خیس شود و شاید همه دلیل باران نیامدن فقط به خاطر نگاه ساکت آن فقیر به آسمان باشد روزی روزگاری ،میمونی بود که به گیلاس خیلی علاقه داشت . روزی چشمش به گیلاسی خوشمزه افتاد و از درختش پایین آمد تا آن را بردارد، اما معلوم شد که گیلاس در یک بطری شفاف قرار دارد ، بنابراین، مجبور بود دستش را داخل بطری کند و گیلاس را در بیاورد. به محض آنکه دستش را داخل بطری برد و گیلاس را گرفت ، دستش را مشت کرد، اما همان وقت متوجه شد که نمی تواند با گیلاس در مشتش ،دستش را بیرون بیاورد، زیرا دست مشت شده اش ،بزرگتر از دهانۀ بطری بود. همه جریان عمدی بود، زیرا گیلاس داخل بطری دامی بود که توسط شکارچی میمونها پهن شده بود. کسی که خوب می دانست میمونها چگونه فکر می کنند. شکارچی با شنیدن ناله های میمون پیداش شد. میمون سعی کرد تا فرار کند ، اما به خاطر دستش(میمون این گونه می اندیشید)، که به بطری چسبیده بود، نمی توانست سریع بجنبد و فرار کند. اما چون فکر میکرد که گیلاس هنوز در مشتش است تسلا پیدا می کرد. شکارچی اورا از زمین بلند کرد و آهسته به آرنج میمون کوبید و میمون ناگهان مشتش را شل کرد و میوه را رها کرد . میمون دیگر رها شده بود- اما اسیر بود. شکارچی از بطری و گیلاس استفاده کرده بود و هنوز هم آنها را داشت. شیوۀ اندیشیدن میمونانه، شیوۀ ذهن نیز هست! و سرانجام،وقتی شکارچی ،مرگ ، می آید، هرکسی با بطری خاص خودش اسیر می شود. بدان ،پیش از آنکه شکارچی سر برسد، اطمینان حاصل کن که دستت را از بطری بیرون آورده ای! پس به هیچ چیز نچسب، به هیچ اندیشه ای نچسب ، زیرا چسبیدن، اسارت است. (اوشو) به تماشای پرندگان آزاد تا انتهای آسمان آبی میرود این کلاف به هم گره خوردۀ افکارم و می بالم به پرنده ای که در آخرین نگاه من نقطۀ سیاه روی برگی سفید می شود ، که انتهای دید من یعنی اوج پرواز پرنده. و چهرۀ خود را در آبهای زلال رفاقت خواهم شست و برای تبرک جرعۀ خواهم نوشید و مقداری بر سرو روی خود خواهم پاشید برای غسل تعمید و ثانیه ها را از هم خواهم پاشید بر روی عقربه های زمان و جیبهایم را پر خواهم کرد از شکلاتهای شیرین واژها . من از درخت دوستی میوهای کال و رسیده را با هم می چینم و خواهم رفت تا قلۀ صمیمیت. افکارهای هرز ذهنم را خواهم درید تا گلهای رفاقت شکوفا تر شوند و در پاشورۀ رفاقت پا های خسته ام را خواهم شست تا خستگی هایم را با خود ببردو جانی دوباره گیرم. کودک کوچک فراغ را خواب خواهم کرد تا گریه از سر گرسنگی سر ندهد و دستهایم را پر خواهم کرد از لبخند و با دو دست باز به همه تعارف خواهم کرد که بر دارند که هدیه ایست نا قابل و غصه هایم را به ساحل خواهم برد بر روی ماسه لب دریا خواهم گذاشت تا به کمک دریا و ساحل با تشریفات دفن گردد و بادباک خیال را به مانند پرنده به پروازدر خواهم آورد تا انتهای پریدن ، که اوج پرواز است.
دوباره هوای دل انگیز پاییز دوباره شگفتی رنگهای برگ درختان دوباره تن خیس تن خیس_خیس دوباره بوی نم دوباره دوباره دوباره دوباره باران با ترانه دوباره یاد تو دردلم دوباره نام تو بر لبم دوباره خاطرات شیرین گریه ها دوباره ریختن اشک باران روی شیشه ها . . . سلام سلام باران سلام باران که بارش تو التیامیست بر زخمهای کهنۀ من... . . من ترا خواهم خواند من ترا خواهم برد، خواهم برد به دنیای زیبای تنهائیم با تو خواهم خواند باز باران ،با ترانه با گوهرهای فراوان می چکد بر بام خانه یادم آید روز باران گردش... . . . . . . وای ،من با تو نه ،نه .اول تو بعد من چرا که همیشه بوده ای با من ولی من ندیدم ترا! باز دیر نبود شناختن تو که شناختن تو ، شروع زندگی من. من می گریستم ، او می گریست و تو ناظر بر ما . من می گریستم از دست او و او می گریست برای من و من بیخبر از هر جا و تو ناظر بودی . آیا گریستن وجه مشترک ما، دلیل سکوت تو بود؟ یا دل پردرد ما ،یا .... هنوز نمی دانم تو من را برای او یا او را برای همدردی با من فرستادی؟ به حق دیر شناختمش ولی همیشه با او خواهم ماند خدایا شاکرم از تو،برای این اشکهای بی ریا. وقتی می خوای فکر کنی، میری به عمق افکارهایی که نمی دونی کمکت می کنن یا نه ؟ میری در دنیایی که فقط خودتی و خودت ، می خوای یکی باشه باهات، ولی باز نمی دونی اون کیه ؟ می خوای یه دست غیبی باشه که از بالاها، دستت رو بگیره ولی نمی دونی کیه؟ یه دفعه یه کسی می یاد کمکت ولی خودت بدون اینکه دلیلش رو بدونی میگی نمی خوام. شاید خسته شدی ؟ شاید می ترسی ؟ شاید غرق در خودخواهی کاذب شدی ؟ شاید پیش خودت فکر می کنی که خودت باید با خودت کنار بیای ؟ ویا شاید به یه جایی رسیدی که تونستی با خودت کنار بیای و......... اونوقته که راحتتر می تونی از سکوتت از اون مدتی که خودت رو در خودت غرق کردی استفاده کنی ! خیلی هارو می بینیم، خیلی هارو که وقتی بهشون می رسی ، وقتی از کنارشون رد می شی ، می بینی به یه جا خیره شدن ، تکون نمی خورن .نمی بیننت ،انگار نمی تونن ببیننت. یه نابینا حس شنوایی بالایی داره که با کوچکترین صدایی به سمت اون صدا برمی گرده ولی این آدمایی که می گم انگار توی ......... تصور کنید یکی با یه عالمه گرفتاری ،با چند تا بچه ای قد و نیم قد ،مستاجر هم باشه توی شرکتی به صورت قراردای کار کنه ،بیان بهش بگن شرکت داره ورشکست می شه قراردای ها به سلامت! یا نه، یکی کلی برنامه ریزی کنه برای سفری چند روزه بعد چند ماه یا چند سال با کلی شور و شوق با خانواده می رن توراه خیلی راحت با یه سهل انگاری کوچولوی یکی دیگه تا به خودش می یان می بینند از اونهایی که با هاش بودن دیگه هیچ وقت خبری نیستو....... ویا آقایی که وقتی خونه می رسه کلافست ،عصبانیه ، منتظر بهونست که همه چیزو به هم بریزه و به هم بزنه ،خانم خونه بچه هارو می بره یه اتاق دیگه تلویزیون رو خاموش می کنه تا جو خونه آروم باشه ، با این حال آقا می زنه از خونه بیرون و این بیرون رفتنا با همه ای بیرون رفتنا کمی فرق داره و اونم اینکه دفعه بعد با یه سیگار تو دستش و بهونهای الکی و.و.و بعد چند وقتی خانم متوجه می شن آقا معتادن و اونوقت اون سکوت بعد شنیدن خبری تکان دهنده..... وبچه های بی گناهی که در عالم کودکی باید فکر بازی باشن نه... .و مادری که برای هر حرفی زدن اول چشمش به بچه هاش می یفته و....... و یا، یا خیلی یاهای دیگه همه اینها سکوتی رو دنبالش داره که گاهی اوقات هیچ جوابی هم نداره؟! . . . سکوتهایی زیبایی مثل سکوت زیبای مادر موقع شیر دادن به فرزندش ویا وقتی که یه کاری انجام میدی و از ته ته دل از کارت رازی باشی ،هر وقت بهش فکرمی کنی یه آرامش خاطر زیبا توی اون سکوتی که می گم سراغت میاد که نمی خوای تموم بشه و یا .... همه آدما اونهایی که می خوان فکر کنند چه بد چه خوب ، همه در یک چیز رفتاری مشابه داردن و و اون داشتن یه جای دنج و ساکت وآروم برای فکر کردن هست و رفتن به دنیای خودشون. گوشۀ اتاق ، یا گوشۀ حیاط، نشستن کنار رودخونه ، نشستن زیر یه درخت تویه یه پارک و یا رفتن به کوه یه کوهی مثل کوه زیبای من ویا خیلی جاهای دیگه ....... با این حال همیشه یه چیز هست ، اونم بعد سکوت بعضیها یه تصمیم قاطع می گیرند ، بعضیها هم سردرد و بعضیها..... شاید هم بعضیها مثل من، برای چند لحظه هم که شده یادشون بیاد یکی اون بالا هست که همه رو می بینه! و به جای فکر کردن، از این همه قدرت خداوند همون جا سر به سجده میارن و توکلشونو به خدا می کنند و محو تماشای خلقت زیبای خدا بشن و از این همه زیبایی لذت می برن و بعد... به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تامتوقع نباشم دنیاو مردم آن مطابق میل من رفتار کنند ( دکتر علی شریعتی)





صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!
"خسرو گلسرخی






| Design By : Night Skin |





